Facebooktwittergoogle_plusredditmail

بُرهه تاریخ ِی مولود ما:

انقلاب جهانی یا تجدید آرایش سرمایه؟ ??1789 1848 1871 1905 1917 1968 20

نوشته: لورن گلدنر (24 ژوئن 2010) ترجمه: رامین جوان

چند نکتهی توضیحی از سوی مترجم بهجای پیشدرآمد

1ـ گرچه ترجمهی این جستار بهمعنی تأیید همهجانبهی آن نیست؛ اما مطالعهی آن براساس یک نگرهی انتقادی و

انقلابی میتواند از جنبهی نظری زمینهی نگاه تازهای را در رابطه با مبارزهی طبقاتی و رهایی بشریت (که بهوساطت رهایی پرولتاریا انجامپذیر است)، فراهم کند. بنابراین، مطالعهی این جستار را بههمهی آن کسانی که خودرا در گرایش کمونیسم انتقادی-انقلابی و پرولتاریایی یعنی آنتیسوسیال دموکراتیک، ضداستالینیستیـمائوئیستی و فراتروتسکیستی

تعریف میکنند، توصیه میکنم. برهه تاریخی که ما را بوجود آورد 2ـ یکی از نکاتی که در این جستار میتواند موضوع بحث و بررسی قرار بگیرد، تأکید یکسویه نویسنده روی

جنبهی آموزشی پراتیک کمونیستی و انقلابی است. چنین مینماید که برخورد انتقادی لورن گلدنر (نویسندهی جستار) بهموضعی یکسویه بلشویکیـلنینیستیـتروتسکیستی نسبت بهامر ـلازم، اما نه کافی سازماندهی و سازمانیابیـ او را بهطرف دیگر این رابطهی دوسویه و در عینحال واح ِد (یعنی: سازمانیابی مبتنیبر آموزش یا آموز ِش مبتنیبر سازمانیابی) کشانده باشد. بههرروی، این امر (یعنی: رابطهی متقابل، دوسویه و دیالکتیک ِی سازمانیابی آموزشی و

آموزش سازمانیابی) امری است که باید بیشتر روی آن تمرکز و تحقیق کرد. 3ـ برنامهی آلترناتیوی که نویسنده برای اجرای بلافاصله در جامعهی آینده میدهد، از دو زاویه قابل نقد است: ـ یکی اینکه، ضرورت پراتیک پرولتاریایی (براساس امکانات و دریافت معقولی که سازای این ضرورت میباشند)،

چنین پیشنهاده دارد که قبل از تمرکز روی آلترناتیو جامعهی آت ْی روی چه باید کردها و چه نباید کردها متمرکز شویم؛ چراکه براساس دخالتگری در وضعیت موجود است که میتوان روی نتایج و چشماندازها بهدرستی متمرکز شد.

ـ دیگر اینکه، تعیین جزء بهجز ِء آنچه دیگران و پس از انحلال وضعیت موجود باید انجام بدهند، با ارادهی
دخالتگرانه، سازمانیافته، آگاه و شورایی آن نیروهایی بهناسازگاری میرسد که میبایست با رهایی خود، بشریت را نیز رها کنند.

بنابراین، ضروری استکه تمرکز اساسی روی برنامهی عمل کارگری در امروز گذاشته شود تا در جریان پراتیک و نیز در گسترهی وسیع همهی آن نیروهایی که درگیر این پراتیکاند، بیندیشیم و برنامه بریزیم.

*****

I( تاریخ پراکندگی و تشکلیابی طبقهی کارگر در دوران سرمایه داری

نخستین یورش جهان ِی طبقهی کارگر انقلابی بهسرمایه داری روسیه و آلمان بین سالهای 1917 تا 1921 صورت پذیرفت. این تهاجم انقلابی، اما با ضدحمله هایی مواجه گردید که ـتقریباـ تمامی آثار و محتوای واقعی آن را محو و نابود کرد؛ ضدحملههایی در اشکا ِل مسخشدگی [سیاسی]، فاشیسم و در سالهای پس از آن در قالب پایدارت ِر دولتها ِی سوسیال

دمکرا ِت رفاه، استالینیسم و همچنین پیدایش و توسعهی کشورهای جهان سوم. سالهای 1968 تا 1977 را که دوران اوج شکوفایی و سلطهی کاپیتالیسم عنوان میشود، باید همچنین سالهای

بازگشت انقلاب و تاحدودی احیای دوبارهی کمونیسم نیز نامید؛ [چراکه] انقلاب بار دیگر از شکستهای پیشین خود

سربرآورد. وظیفهی «یادداشتهای قیام» (Insurgent Notes) ژرفا بخشیدن بهاین بازگشت و بهمشارکت گذاشتن تشکل تئوریک و عملی برای یورش جهانی آینده است ـ که امیدواریم آخرین آن نیز باشد.

بحران اقتصاد جهانی که از سال 2008 آغاز گردید، در واقع آخرین حلقه از همان «سقوط تدریجی»ای است که از سالهایهفتادآغازگردیدوگاهروندیشتابندهوگاه ُکندداشتهاست.اگرازمنظرآخرینفرازهایاینبحرانبهپش ِتسر نگاهی بنداریم و واکنش طبقهی کارگر را ـ که با همهی سختیها و موانع سرراه، درحال شکل گیری دوباره است ـ در نظر بگیریم، درعینحال میبینیم که در واپسین سالهای دههی هفتاد ابتذالی شگفت انگیز بخشهای گستردهای از زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را فراگرفته بود. با وجود اینها نمیتوان ادعا کرد که «هیچ اتفاقی» نیفتاده است: تنها کافی است که به از بین رفتن دولتهای رفاه، فروپاشی اتحاد شوروی، وحدت دوبارهی آلمان، سربرآوردن جنوب شرقی آسیا بهمثابه پویاترین منطقهی اقتصادی جهان و یا ظهور اسلام افراطی اشارهای داشته باشیم. برای آن عدهای از ما که مبارزات تودهای سالهای 60 و 70 را تجربه کردهایم، سه دهه ونیم افول سیستماتیک سرمایه داری جهانی تا ذوب شدن نهایی هستهی آن در اکتبر 2008، باید یکی از طولانی ترین و بیسابقه ترین دورههای تاریخی، از زمان نخستین جنبش کمونیستی

در سالهای 1840، تاکنون بهشمار آید. اما جوان ترهایی که خیزشهای تودهای آن سالها در را خیابانهای پیشرفتهترین جوامع سرمایهداری تجربه نکردهاند، باید با جهشی بلند بهاعماق تخیلات خویش فرو روند تا بتوانند غیرواقعی بودن دوره هایی را که ایدئولوژی حاکم بهترتیب با مفاهیمی همچون «اجماع واشنگتن»، «نئولیبرالیسم»، «جهانیسازی»، «پست مدرنیسم» یا «پایان تاریخ» تعریف کرده است را بهدرستی درک کنند. شاید بتوان این دوره را بهلحاظ افول نسبی مبارزهی [طبقاتی] با دورهی مشابه در فاصله میان «کمون پاریس» (1871) تا انقلاب روسیه (1905) مقایسه کرد. اما حتا در دورهی افول نیز گسترشی مداوم در جنبش طبقه کارگر بهویژه در اروپا (چه در سطح سندیکا و چه در سطح احزاب کارگری) بهچشم میخورد؛ این گسترش تا جایی بود که توانست در سال 1900 سرگیجهی ایدئولوژیک «رویزیونیسم»

را پدید آورد. اینها همه بهگذشتهای تعلق دارد که دوران پویش جهانی سرمایه بود؛ [اما] امروز، امروز است [و روزگار، روزگار

دیگری است]. برخلاف آن دوران، از نیمه دههی هفتاد را باید دوران شکستهای متوالی نامید: دیکتاتوریهای وحشیانه در

آمریکای لاتین، شکست و انحراف خیزش کارگری لهستان در سالهای 81ـ1980، سرکوب جنبش رادیکال کارگری در آفریقای جنوبی در دوران گذا ِر هدایت شده از آپارتاید بهرژیم ریاضت اقتصادی، سرکوب و انهدام شوراهای کارگران در انقلاب ایران. در قلب کشورهای سرمایه داری نیز ادامهی شکست را در تکتک واحدهای صنعتیای میبینیم که بهشیوهی قدیم مبارزه میکردند: از کوچک شدن صنایع فولاد فرانسه در سال 1979 و فیات ایتالیا درسال 1980 گرفته تا شکست

اعتصاب کارگران معادن انگلیس در سالهای 85ـ1984. مبارزات سنتی سندیکایی در ایالات متحده نیز یک سلسله شکستهای متوالی را تجربه کرد: از اعتصاب در راهآهن

شهری فیلادلفیا (PATCO) در سال 1981 و اعتصاب در بزرگترین شرکت اتوبوسرانی بینشهری در شمال آمریکا در سال 1983 گرفته تا اعتصاب درشرکت بزرگحفاری معادن مس )Phelps-Dodge Copper)در سال 1984، شرکت P-9 در سال 1986 و اعتصاب کارگران کارخانه کاغذساری جی )Jay( در ایالت ماین )Maine( از سال 1987 تا 1988. در پایان این دوره، والـمارت (Wal-Mart( جای جنرال موتورز (General Motors) را بهعنوان

بزرگترین کارفرمای آمریکا گرفت.

حتا آنگاه که کارگران اشکالی فراتر از شکلهای سنتی مبارزه را برگزیدند، بازهم شکست خوردند. ● کارگران برزیل در آخرین سالهای دههی هفتاد چند اعتصاب مؤثر سازمان دادند، اما لولا )Lula( و «حزب کارگر»، آنها را با رأی دادن بهآرامش کشاند و در جهت مخالف هدایت نمود؛ صنایع فولاد و خودروسازی تا پایان دههی هفتاد بزرگترین کارفرمایان برزیل بودند. از آن پس مکدونالد و شرکتهای حفاظتی [اعم از شخصی و شرکتی] جای

آنها را گرفتند.

● جوانان الجزایری که بهطور مزمن بیکار بودند، در سال 1988 خیزش عظیمی را آغاز نمودند؛ اما بعدها جذب نیروهای اسلامی گشته و پا بهجنگهای داخلی گذاشتند.

● سرکوب کارگران نفت و دیگر کارگرانی که در جریان انقلاب در شوراها متشکل شده بودند، اولویت نخست حکومت اسلامی بود که پس از سرنگونی شاه، انقلاب (81ـ1978) را دزدید.

● طبقه کارگر کره جنوبی در سال 1987 با رشدی انفجاری روبرو شد و تا سالهای دههی نود رو بهپیشرفت بود؛ اما طی سالهای 98ـ1997، ابتدا با تاکتیک خزنده و سپس در اثر بحران بسیار شدید ناشی از سیاستهای صندوق بینالمللی پول، سرکوب گردید.

● تودههای آفریقای جنوبی تنها برای آنکه سرنوشت خود را بهدست نئولیبرالیسِم «کنگرهی ملی آفریقا» )ANC( بسپارند توانستند، بهرژیم آپارتاید پایان دهند.

● جنبش «باریگادهای خیابانی» )piqueteros( در آرژانتین طی سالهای 2002ـ2001 حکومت را بهزانو درآورد، اما بیش از آن نتوانست کاری بکند و با احیای دوباره پرونیسم، پراکنده و نابود گردید.

باید بهفهرست بالا لیست جنگهای داخلی منطقهای را، از لبنان (90ـ1975) تا حدود 40 جنگ داخلی که طی نخستین
سالهای دههی نود شروع و تاکنون تقریبا تمامی قاره آفریقا را دربر گرفته است ـنیزـ افزود که تنها بین سالهای 98ـ 1994 بیش از 4 میلیون کشته برجای گذاشتند. همچنین شکست آمریکا در عراق و شکست احتمالی آن در افغانستان و شاید در پاکستان نیز در همین فهرست قرار میگیرند. گسترش ناسیونالیسم جنایتکارانه در یوگسلاوی سابق و دیگر اقمار شوروی پیشین، از امکان تحقق انترناسیونالیسم پرولتری (که زمانی توانست بر جنگ جهانی اول نقطهی پایان بگذارد)،

بسیار کاسته است.

II( اتحاد جهانی مزدبگیران بهمثابه تنها نیروی عملاً موجود

در حالی که (احتمالا) در حال پشت سر گذاشتن این دورهی تاریک شکست و عقب نشینی هستیم، [باید] این گفته رزا لوکزامبورگ را بهیاد بیاوریم که کمی پیش از قتلش در سال 1919 نوشت: «انقلاب میگوید من بودم، هستم و خواهم بود»! همانگونه که مارکس در مانیفست میگوید ما بهحقیقت پیشروندهی کمونیسم تأکید میورزیم، زیرا «تنها جنبش واقعی است که در مقابل چشم ما دامن می گستراند». ما هویت خود را، همچون «شوالیههای تاری ِخ» [در بیان] هگل، نه در آینده ای نزدیک، بل در ابراز وجودی گیتی-گستر میبینیم که در یورش جهانی آینده نقش پیش قراول را برعهده خواهد

داشت. این ابراز وجود گیتی-گستر چیست؟ برای آنکه یک تصویر مقدماتی از آن بهدست داده باشیم، باید بگوییم: برنامهای

جهانی برای نیروییست که بهعنوان «طبقهای برای خود» برآن است تا گیتی را مسخر نموده و آن را با راه و روشی نو، سازماندهی و اداره کند. این برنامه میتواند تمامی مزدبگیرانی را که اکنون به بخشهای [گوناگون] تقسیم شدهاند، متحد نماید. بخشهایی مانند: کارگران صنعت ِی کلاسی ِک موسوم به«یقه آبی» (که اکنون نامتشکلاند، اما همچنان نیروی مرکزی انقلاب بهشمار میروند(، کارگران [و زحمتکشان] سادهای که زیر مجموعهی پرولتاریا محسوب میشوند، تکنیسینها،

دانشمندان، روشنفکران و فرهنگیان. این بخشها همان نیروهایی هستند که بهشکلی دیگرگونه، همان چیزی را مجسم میسازند که مارکس آن را «مجموعهی کارگران» )Gesamte arbeiter( می نامید. چهبسا بهسبب اعمال سیاستهای منح ِط «بدهیمحو ِر» چهار دههی اخیر، این «مجموعهی» پراکنده در سراسر جهان تنها یک تصویرخیالی بهنظر بیاید؛ اما همین «مجموعهی» پراکنده و جدا از هم است که (از سوی تئوریسینهایسیاستهای مبتنی بر هویت[*1] مورد تمجید قرارمیگیرد)وهرروزهضمنانباشتسرمایه،ارزشهایمصرفیرانیزتولیدمیکند.درشرایطیکهحر ِصجنون آمیز انباشت سرمایه میرود تا بربریت و توحش را در جامعه بگستراند و زمین را به برهوت بدل سازد، شاید سخن گفتن

از اتحاد این نیروها «خوشخیالی» بهنظر برسد؛ اما امید به ادامهی این سیست ِم از کار افتاده اجتماعی با این شیوههای بهدور از انسانیت، «خوشخیالی» راستین عصر ماست.

«یادداشتهای قیام» اتحاد عملی و برنامهریزی شده همین نیروهای کمونیست پرولتاری را سرلوحه عمل خویش قرار داده است.

III( پراکندگی و تشکل دوبارهی طبقه کارگر بهعنوان نیروی بالندهی تاریخ

می پذیریم که زبان بهکار رفته در این نوشتار بسیار فشرده است. لذا قدری در این باره توضیح میدهیم.
آخرین یورش همآهنگ پرولتاریا را که طی سالهای 77ـ1968 در مقیاس جهانی رخ داد، میتوان شورش علیه خط
تولید بهحساب آورد. هرچند همانگونه که گفتیم، این جنبش نتوانست یک بدیل اجتماعی برای سیستم تولید ارائه دهد، اما بهنظر میرسید که اهداف آن برای برخی نیروها کاملا روشن و واضح بود. با درس گرفتن از شوراهای کارگران و دیگر

قالبهای تشک ِل تودهای در انقلابات بزرگ پیشین (همچون روسیه 1917، آلمان 1918، اسپانیا 1936، مجارستان 1956) یا اعتصابات کمتر تودهای (مانند پرتغال 75ـ1974، یا جنبش خودجوش سیاهان آمریکا از سالهای دههی پنجاه تا 1973)، هدف جنبش تصرف واحدهای صنعت ِی موجود و اعمال «کنتر ِل کارگری» بر آنها بود. با توجه بهتغییر روند رشد سرمایه- داری از 1945 بهبعد ـ کافی است تنها بهتأثیرات منفی رشد صنعت خودروسازی بیاندیشیم ـ این چشمانداز از ابتدا فاقد وجاهت بود؛ اما بههرحال بهمثابه یک چشمانداز مشخص و ملموس میتوانست تودهی عظیم کارگران را متشکل کند:

اعتصابات عمومی خودجوش در اروپا و آمریکای شمالی. بهنظر میرسد «تمامی قدرت از آن شوراهای بینالمللی کارگران» بهترین و مناسبترین شعار ابراز وجود گیتیگست ِر

آن دوره بود؛ [چراکه] تحقق آن نیز چندان دور از دسترس نمینمود. ضدحملهی سرمایهداری، یورش مستقیم به ُبعد مرئی این جنبش یعنی «خودگردانی همگان ِی» این گونه بود: تقسیم

واحدهای بزرگ صنعتی بهچندین واحد کوچک و جداگانه در مزارع سبز، شهرزدایی از طبقه کارگر و انتقال آنها بهحاشیه و حومهی شهرها، [ناپایدار شد ِن فرصتهای اشتغال و افزایش خطر بیکاری در اثر] انتقال تولید بهکشورهای جهان سوم ورشدچشمگیرفناور ِیتولید.نتیجهیاینروند(یعنی:روندپراکندهسازی)برایکارگرانیکهدرشورشهای77ـ1968 شرکت داشتند، [بهلحاظ از دست دادن همبستگیهایی که داشتند] بسیار عمیق و اساسی بود. [حتی] کتابهای درسی هم نشان میدهند که پیشرفت فناوری – و در این مورد بیش از همه، ارتباطات مخابراتی جدید و حملونقل ـ را نمیتوان از کاربر ِد کاپیتالیستی آنها جدا نمود. از زمان تولید انبوه خودرو تا بهحال هیچ نوآوری دیگری نتوانسته [تودههای] پرولتاریای جهانی را اینگونه و با چنین شتاب و فشاری از هم دور کرده و پراکنده سازد. این که آیا ارتباطات مخابراتی و حمل ونقل بتوانند در اتحا ِد عمل ِی نیروها ـ که ما برای آن تلاش میکنیمـ در آینده نقشی بازی کنند، مسئله دیگری است

که باید در فرصت مناسب بدان پرداخت. خوشبینی محتاطانه ما تنها با یک چشمانداز بلندمدت تقویت میگردد. هرقدر هم که جنبشهای دهههای اخیر بیمانند

و شگفتانگیز بوده باشند، اما چرخهی پیروزی و شکست در خیزش برای براندازی سیستم سرمایهداری پدیدهی تازهای

نیست. جنبش کارگری باید دوباره متشکل گردد، از شکستها بیاموزد و برای شکلهای تازهی سلطهی سرمایه پاسخی درخور بیابد. از همان زما ِن ائتلاف «انارژه» با بابوفیستها[*2] در انقلاب فرانسه تا سال 1848، این جنبش نوپا ناچار بود که از توطئههای کودتاگرانهی (بلانکیستها) و مدلهای خوشباورانهی (اوون، فوریه) خود را برهاند تا در روزهای ژوئن1848وگسترشآنبهدیگربخشهایاروپا،ناممشخ ِص«نخستینجنبشمسلحانهیکمونیستی»رابرخودبگیرد. از دل همین خیز ِش سالهای دههی 1840 بود که یک جنبش پخته و متکی بهنف ْس سربرآورد که در کوششهای عمل ِی مارکسوانگلستجلییافت.شکوفاییبلندمد ِتپسازشکست1848سببجنبشمساواتطلبی1860بردگاندرآمریکا

گردید و تا موج اعتصابات اروپا دامن گسترد و از همینجا بود که بینالملل اول با چندین گرایش متفاوت پا بهعرصهی وجود گذاشت و در قالب کمون پاریس بهاوج خود رسید.

درهم کوبیده شدن کمون و از هم پاشیدن بینالملل اول سبب گردید تا خط مقدم رشد و توسعه سرمایهداری و همچنین مرک ِز جنب ِش به بلوغ دستیافته و کارآم ِد کارگری بهآلمان منتقل شود که در آن، توهم دیرپای رفرمیس ِم سوسیالدمکراسی (سندیکا بازی و کنشهای پارلمانتاریستی) اندیشههای مارکس را از یک جنبش واقعی در راستای الغای نظم موجود تا سطح یک ایدئولوژی برای پیشرفت کشورهای واپس ماندهی صنعتی، ابتدا در آلمان و سپس با عواقبی مرگبارتر در روسیه، پایین آورد. و این راه گشای آن چیزی بود که بهسدهی سوسیال دمکراسی مشهور گردید و فرزند ناخلفی بهنام استالینیسم و توهم مرگبار سوسیالیسم دولتی را با خود بهارمغان آورد (1975ـ1875). مارکس و انگلس از ابتدا پدیدهی سوسیال دمکراسی را بهمثابه «درهمجوشی تقلیدی، که هیچ ربطی با کمونیسم ندارد» افشا کردند (نگاه کنید بهنقد برنامهی گوتا، گزارشات خصوصی). اما عالیجنابا ِن خاکستریپو ِش آنچه بعدها بهبین الملل دوم (1914ـ1875) مشهور گردید، نظرات بنیانگذاران را زیر هو و جنجا ِل پیروزیهای ظاهری و سطح ِی سندیکالیستها و پارلمانتاریستها در اروپای

غربی،بیسروصدادفنکردند.اینتوهمکهگویاسوسیالیسم/کمونیسمعبارتازبرنامهریز ِیدولتیبرایداراییهایملی شده است (برداشتی که در میان دولتهای مستقل ملی بیشتر رایج شد)، در حقیقت پوششی بود بر گذا ِر جهان از بُعد صوری/پراکنده بهبُعد واقعی/متمرکز سلطهی سرمایه (دهههای 1940ـ1870). گذاری که مارکس در اثر دیگری که تا سال 1932 ناشناخته مانده بود، بهطور کامل بدان پرداخته: فصل ششم «سرمایه»، جلد اول (زیرنویس: نتایج روند تولید

بلاواسطه). «جنبش راستینی که شرایط موجود را کنار زد»، همانا اعتصابات عمومی در روسیه و لهستان بین سالهای

1906ـ1905 بود که ناگهان خواب خوش سوسیال دمکراسی را برآشفت. همچون تلاشهای خودانگیختهی کمون پاریس، انفجار مبارزات ِی 1905 نیز [نقشآفرینیها و] کنشهای نوینی را در برابر برنامهی سوسیال دمکراتی ِک پارلمانگرا، اصلاحطلب و سندیکالیس ِت گردآمده در انترناسیونال دوم در دستور تاریخ قرار داد: الغای دولت (برای مثال، ایجاد هیئتهای نمایندگ ِی قابل عز ِل فوری) و نیز قدرت پیشتا ِز کارگران انقلابی و شوراهای کارگری [و همچنین کمیتههای کارخانه] بهعنوان اشکال بسیار پیشرفتهتر قدرت طبقه کارگر. بدینترتیب بود که شوراها و کمیتههای کارخانه بهنوبهی خود در قلب خیزشها و انقلابات کارگری سالهای 1905 تا 1921 قرار گرفت؛ و به 30 کشور تسری یافت که در تمامی این کشورها نیز با شکست مواجه گردید. اما از میان این امواج شکست خورده، نسلی از نظریهپردازان انقلابی بهمثابهی نما ِد خودآگا ِه دستآورد عمل ِی جنبش طبقهی کارگر، همچون رزا لوکزامبورگ، بوردیگا، گورتر و پانهکوئک[1] بهوجود

آمدند. موج انقلابی 21ـ1917 آنقدر ژرفا نداشت که به «دوران سوسیال دمکراسی» و برنامهریزی تولیدگرا ِی از بالا

بهپایین خاتمه دهد؛ بلکه برعکس، دومی (یعنی: برنامهریزی…) را برای تثبی ِت موقعی ِت سرمایه، قابل قبولتر گرداند. سرمایهداریتوانستاینبارباعبورازرویتلاجسادکارگران،درقال ِبتازهوتاآنزمانناشناختهیاکمترشناخته شدهی دولتی خود را بازسازی کند و یک دهه رکود و جمود را بهجهان تحمیل نماید؛ دومین جنگ جهانی را موجب گردد و برای نخستین بار (بر خلاف دوران رفرم قبل از 1914) به«تجدید آرایش» دست یابد. این تجدید آرایش توانست براین واقعیت سرپوش بگذارد که از 1914 بدینسو نیروهای مولدی وجود دارند که می توانند بهمدل تولید سرمایهداری پایان

بدهند. بخشی از این «تجدید آرایش» موجبات انباشت در کشورهای نیمه مستعمره و مستعمرات تازه استقلال یافته را سبب گردید، همچنانکه هژمونی امپراتوری انگلیس و فرانسه را بههژمونی آمریکایی راهبر گردید.

IV( تجدید آرایش و شورش در عصر افول کاپیتالیسم

به نظر میرسید که توسعهی دیرپای سرمایهداری پس از جنگ جهانی دوم و ظهور ایدئولوژیهای گوناگون دولتی
که رنگ و انگ مترقی نیز بهخود زده بودند، «شبح کمونیسم» را به دوردستها رانده باشد؛ بهویژه از زمانی که نام و سمبل کمونیسم به مالکیت کشورهای تمامیت خواهی درآمده بود که بر یک سوم ساکنین جهان حکم میراندند. بههرروی، کارگرانک ِفکارخانههاکه[زندگیرا]بهگونهیدیگریمیفهمدیدندـدرهردوبلوکـخودراازنوسازماندادندوراه جدید مبارزه را یافتند؛ این راه جدید بهویژه در اعتصابات خودجوشی نمایان گردید که از نیمهی دههی 1950 در آمریکا، انگلستان، فرانسه، اسپانیا و ایتالیا شکل گرفت. کارگران لهستان در سال 1956 حکومت استالینیستی حاکم را بهبازنگری در سیستم وادار نمودند؛ و چندماه پس از آن، پرولتاریای مجارستان تقریبا یک شبه و بدون آنکه یک حزب لنینیستی زمام رهبری را در دست داشته باشد، در سراسر کشور موفق بهتشکیل شوراهای پیشرو ِی کارگری گشته و رژیم را ساقط نمودند. کارگران فرانسه در سال 1968 بلندمدتترین اعتصاب خودجوش تاریخ را بهنمایش گذاشتند. این اعتصابات خودجوش و بهاصطلاح وحش ِی پس از دههی پنجاه و در برخی نواحی تا سالهای دههی هفتاد، عملاَ کنترل کاپیتالیست ِی کارخانجات را غیرممکن کرده بودند؛ اما جنبش از این فراتر نرفت و نتوانست یک سیستم اجتماعی تولید، فراسوی

سرمایهداری بهوجود آورد و سرانجام در مقابل ضدحملهی سرمایه جهانی که از نیمهی دههی هفتاد آغاز گردید، بهشکست تن داد. این ضدحمله بهدنبال پیروزیهای پیدرپی تاچر در بریتانیا، ریگان در آمریکا، میتران در فرانسه و دنگ [شیانوپینگ] در چین ممکن گردید، که بعدا روسیه نیز در 1985 با روی کار آمدن گورباچف بدان پیوست. [بدینترتیب بود که] برای نخستین بار پس از 1914، ایدئولوژی [سرمایه] توانست اینچنین یکدست و همآهنگ در سطح جهان بهصدا

درآید: 1) بزرگترین نابرابری در تقسیم ثروت پس از دههی 1920. 2) نابودی شبکه های امنیت [و رفاه] اجتماعی که طی سالهای گذشته بهواسطهی دولتگرایی بنا گردیده بودند. 3) پراکنده کردن سیستم تولید «در سطح جهان»، با استفاده از پیشرفت تکنولوژی ارتباطات مخابراتی و حمل ونقل؛

چنانکه گویی آن پیش شرط لازمی که اقدام بهاعتصابات ناگهانی را ممکن میساخت، ازهم پاشیده است. در تمام سالهای از 1914 بهبعد، این تلا ِش تا بهامروز موف ْق متناوبا بهچشم میخورد که (با استفاده از رکود و ویرانسازی و ایدئولوژی و همچنین بدون توجه بههزینههای انسانی و اجتماعی آن) کوشش شده تا براین واقعیت که دوران روابط اجتماعی سرمایهدارانه بهسرآمده، سرپوش گذاشته شود تا کارگران و مبارزاتشان در چارچوب همین روابط فرسوده

بهبند کشیده شود. همانطور بازیافتهای کاپیتالیست ِی پس از جنگ جهانی اول، برخلاف دورهی 1914ـ1815، با تجدید آرایش سرمایه

همراه بوده است، بههمانگونه با انهدام انبوه کارگران و ماشینآلات نیز همراه بوده که در دوران پیشی ِن استیلای سرمایه ناشناخته بود. فروپاشی، نابودسازی، رکود و بهبود «اتوماتیک» در این دوره در مقابل آنچه مارکس در مورد بحرانهای ده ساله در کاپیتال تحلیل کرده بود، ناقابل بهحساب میآید. تجدید آرایش، برخلاف رفرمیس ِم ناب که تا پیش از 1914 جریان داشت، بهمعنای « ُبرزدن دوبارهی کارتهاست»؛ بهمعنای کاهش دستمزد اجتماعی بهمثابهی یک کل در پوشش فراگیرندگی [یا همگانی بودن] است: تأدیب و انقیاد طبقهی کارگر از طریق سندیکاها و احزاب سوسیالیست، برنامهریزی برای همکاری میان کارگران و مدیریت، یا آنچنان که امروز متداول شده است: انواع مشاورهها، NGOها، مدیران مؤنث

و سرمایه دار ِی سبز.

آنچه دورا ِن پس از 1914 را (که «دوران انحطاط»، «دوران زوال امپریالیسم» یا «دوران سلطهی واقعی سرمایه-
داری» می نامند) از دوران پیش از خود متمایز میسازد، این واقعیت است که سرمایه در این دوران رشد [انفجاری] دارد و بازتولید اجتماعی نیز کاهش مییابد. بازیافتها، همانند شکوفایی 70ـ1945، (بهسبب ویرانیهای گستردهی ناشی از دو جنگ جهانی، یک دهه رکود، فاشیسم و استالینیسم)، دربرگیرندهی تجدیدآرایشی اینچنین بوده است: تجدیدسازمان نظم جهانی (پایان امپراتوری انگلستان و فرانسه، انتقال مرکز اقتصاد جهان ـ منهای بلوک شوروی و چین ـ به«بلوک دلار» در اثر اجرای طرح مارشال، سیاستهای صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی)؛ و نیز تحمیل «استاندارد ارزش»[های]

جدید برپایه فناوریهای تازهی دهههای 1920 و 1930 (عمدتا کالاهای مصرفی بادوام، مانند خودرو و لوازم خانگی) که پیشتر توسط بازارهای ملی احاطه شده بود. این تجدید آرایش در رکو ِد اقتصادی سال 1966 (در ژاپن، آلمان و آمریکا)، بحران دلار در 1968، و فروپاشی نظام برهتونـوودز[*73]3ـ1971 فرونشست. تصادفی نبود که این بُرههی اخیر شاهد

ژرفترین مبارزات طبقاتی (چه پیش و چه پس از خود) بود.

V( سرمایه از طریق ویرانگری در پی کسب توازن است؛ از 1970: سقوط تدریجی

از آن زمان، سرمایه در پی یک تجدید آرایش موفقیتآمیز و متکی بر «استاندارد ارزش» ـبدون توجه بهتأثیرات آن برجامعه و بازتولید مشکلات آن در سطح جهانیـ بوده است[2]. این تأثیرات تاکنون تااندازهی زیادی مخرب و مرگبار بوده و هنوز هم بهپایان آن نرسیدهایم.

همان گونه که اشاره شد، در این چهار دهه، سرمایه بازتولید اجتماعی را در مقیاس قراردادهای جهانی گسترش

میدهد. نگاهی نزدیکتر بهتوالی این رویدادها داشته باشیم: (Penn دوران سقوط تدریجی» بود، که با اعلام ورشکستگی راهآهن پن سنترال« 1973 تا 1970 سالهای

)Central بهبحران در آمریکا دامن زد. این بحران با قدری تأخیر از سوی نیکسون ـکه دیر به این پیبرد که پیرو مکتب کینزی است[*4]ـ با لغو یکجانبه سیستم برهتونـوودز و تعیین ارزی با ثباتتر در آگوست 1971 اعلام گردید. مهمتر از اینها، اینکه سرمایه با ایجاد یک هر ِم بدهی، در سطح اروپای غربی، آمریکای شمالی و آسیای شرقی توانست تاحدود زیادی ظاهر «عادی» خود را حفظ کند: رکودهای «عادی» در شرایطی که بحران 75ـ1973،82ـ91 ،1980ـ1990 02ـ2001 و آنچه از 2007 آغاز گردیده و هنوز هم ادامه دارد. اما اگر از منظر بازتولید اجتماعی به این بحرانها بنگریم، تاریخ پسا 1960، در مقیاسی جهانی دستکمی از جنگ جهانی سوم نداشتهاند که برآن بود تا همچون سالهای

1914 تا 1945، جهان را یک بار دیگر تجدید آرایش کند. بهمهمترین فرازهای این [تجدیدآرایش Neuzusammensetzung] نظری بیافکنیم: استاندارد واقعی گذران زندگی

در آمریکا (فقط در مناطقی که صنعتزدایی شده) بین 20 تا 30 درصد افت داشته، و دو یا سه نانآور در خانواده جایگزین یک نفر شدهاند؛ افزایش 8 تا 10 درصدی بیکاری در اروپای غربی در همهی این دوره، و نیز روند هنوز پایان نیافتهی برچیده شدن دولتهای رفاه؛ در تمامی اروپای غربی و روسیه پسرفت کارگران و محاصرهی آنها از طرف شهرکهای مرفه و پردرآمد را درپی داشته است، زیرا تازه از راه رسیدههایی پیدا شدند که آینده خود را بر رانتخواری منابع طبیعی بنا نمودند که بههیچوجه تولید بهشمار نمیآید، و در اروپای شرقی [بخشی از همین گروهها] بهکمک سرمایههای غربی جذب بازار مستغلات و املاک نیز شدهاند. اگر ما آمریکای لاتین، آفریقا، بخشی از خاورمیانه (کشورهای بدون نفت)، جمهوریهای سابق شوروی در آسیای مرکزی، هند و سایر کشورهای آسیایی خارج از محدوده ببرهای آسیا را نیز در این زمره قرار دهیم، آنگاه سخن از میلیاردها زندگی فلج شده و میلیونها کشته در اثر بیماری و نکبت همگانی در میان خواهد بود. [و بالاخره] مکزیک که در این سالها قرار بود به«کرهای دیگر» (والاستریت ژورنال، 1990) تبدیل گردد،

به افغانستانی دیگر (تایمز مالی، مارس 2010) تبدیل شد. تنها شرق آسیا، که اکنون دامنهی خود را تا چین گسترانده، در این میان یک استثناست، اما در همین منطقه نیز بحران

98ـ1997 پسرفت سختی را در کره، تایلند و اندونزی سبب گردید. شکوفایی در چین پس از 1978 رقمی در حدود 850 میلیون دهقان را بهسوی لشکر 100 میلیونی بیکاران سوق داد.

«هن ِد درخشان» که این همه برای آن تبلیغ میشود، دچار فقر گستردهای در سطح وسیع روستاها بوده، خودکشی در میان ورشکست شدگان صنعت بافندگی بهیک اپیدمی بدل گردیده است؛ و همچنین ناآرامیهای کارگری در حومههای

صنعتی دهلی و احیای مجدد جنبش مسلحانه مائوئیستها ِی ناخال یا نکسلایت )Naxalite( را نیز که پس از سرکوب 1970 بهکلی نابود شده تلقی میگردید، باید برشمرد.

[و بالاخره باید روی این مسئله انگشت گذاشت که] شکوفایی اقتصادی آسیا ـکه ظهور دو غول هند و چین در آن یک استثنا بهشمار میآیندـ در مقابل پسرفتها، چیزی بیش از یک تعادل [موقت] نیست.

بدون آنکه از شرایط و موقعیت پرولتاریای مزدبگیر در 35 سال اخیر تحلیلی روشن و جامع در دست داشته باشیم، نمیتوان یک تهاجم جهانی و تاثیرگذار بهسرمایهداری را (همچون تهاجمات 21ـ1917 و 77ـ1968) تصور کرد: شرایطی که با شرایط کارگران خط تولید دیترویت، لیلاند انگلستان یا رنوـبیلانکور در فرانسه 1968 با شرایط کارگران آلمان و

روسیه و ایتالیای پس از جنگ اول جهان ْی تفاوتهای بسیاری دارد.

VI( یورش سرمایه به تمرکز پرولتاریا

مارکس در فرازی زیبا از جلد اول سرمایه که بهموضوع «ماشینیسم و صنایع بزرگ» اختصاص دارد، یادآور
میشود که تاریخ تکنولوژی عبارت است از جنگی بی پایان میان اردوی کار و سرمایه بر سر طول مدت و شرایط کار روزانه؛ و [بدینترتیب] تمامی تمهیداتی را که سرمایه از سالهای پایانی دههی 70 اتخاذ نموده، باید در زمرهی تهاجم به دست آوردهای خیزشهای کارگری دههی 60 و 70 تلقی کرد. مسئلهی [اساسی] یافتن طرحی جهانی برای شرایط یکسا ِن کار است، همانند کمیتهها و شوراهای کارگری که پیش و پس از جنگ جهانی اول در عمل بهوجود آمدند، ویا «بازسازی» ناپایدار آنها در دههی پس از 1968. موضوع دربارهی یافتن طرحی «پایدار» برای شرایط امروز تولید و بازتولید

درسطح جهان بهمثابهی شکل «وارونه»ی آن چیزی است که مارکس در گروندریسه بدان اشاره میکند:

«سرمایه در تلاش بی امان برای دستیابی بهشکل عام ثروت، کار را به ورای مرز نیازهای طبیعی خود میرانَد و بدینترتیب عناصر مادی رشد و غنای فردیت را موجب میگردد که این نیز بهگونهای چندسویه روی تولید و مصرف اثر میگذارد؛ [بدینترتیب] کار در اینجا نه بهمعنای کار، بلکه بهمثابهی

شکوفایی کامل خو ِد فعالیت است…» (گروندریسه ص231).

هرآسان از تلاشهای نیمهکارهی 77ـ1968 برای حصول این «شکوفایی کامل خو ِد فعالیت»، سرمایه با درهم ریختن
شیوههای کهن انباشت و تجدیدآرایش دوبارهی طبقهی کارگر (پس از اولین تجدیدآرایش بین سالهای 45ـ1914) از خود واکنش نشان داد. این تجدیدآرایش از طریق انحلال شرکتهای بزرگ و انتقال واحدهای تولیدی از شهرهای بزرگ صنعتی بهمزارع و روستاها در آمریکا و اروپا ممکن گردید. بهکمک فناوریهای جدید و پیشرفت ارتباطات و حمل و نقل، سقف تولید بالا رفت. تلاش سرمایه، همچنان که همیشه چنین بوده است، این بود که سقف تولید را بالاتر برده و همزمان استفاده از نیرویکار زنده را حتیالمکان کاهش دهد. با توجه بهرشد بالای سطح تولید که در دههی 60 بهاوج خود رسید، این تلاشی بود دائمی، وهمآلود و بیفرجام در برابر واقعیت موجود: نیرویکار زنده که برای بازتولید مادی تمامی جامعه ضروری بود، در سطح جهان بهمثابه بخشی از تولید کلی «بیمصرف» شده بود، اما همین جمعیت زائد در چارچوب روابط مسلط اجتماعی بهشدت مورد نیاز بود تا امر گسترش ارزش پیش برده شود. همین که هفت میلیون نفر در سراسر

ایالات متحده در زندانها بهسر میبرند (کسانی که در انتظار دادرسی هستند یا با قرار وثیقه و بهطور تعلیقی بیرون هستند در این آمار منظور نشدهاند، اما همین هم بهمعنی 2 درصد از جمعیت 300 میلیونی است) نشان میدهد که سرمایه چگونه نیروهای زائد خود را انبار میکند. وضعیت دو میلیارد انسان که در کشورهای جهان سوم بهحاشیه رانده شدهاند، از این

هم رقتبارتر است. امروز پس از قیلوقالهای فراوان دهههای 1980 و 1990 بر سر «تکنولوژی برتر» و «اقتصاد جدید»، روشنتر

از پیش درمییابیم که گرچه تکنولوژی موجود بنا به ضرورت باید تجسم مادی روابط اجتماعی سرمایهداری باشد، اما تکنولوژ ْی سرمایه نیست.

VII( مبارزه سرمایه علیه شبح نابودی خویش از زمان بروز نخستین جنبش کمونیستی در 1848 و بعد از آن

ظهور کمونیسم بهمثابه جنبش واقعی طبقهی کارگر اروپا در 1848، ایدئولوژی سرمایه را مجبور کرد تا برخلاف ایدئولوژی تمامی فرماسیونهای طبقاتی پیشین، آنچه را جامعه ملزم بهانجام آن است، هرچه اسرارآمیزتر نشان دهد؛ یعنی: الغای کار مزدی، تولید کالایی، سرمایه و بههمراه آنها طبقات اجتماعی که با [نفی] پرولتاریای مزد َور آغاز میگردد. برای این منظور سیاست کلاسیک اقتصادی خود، عقلانیت روشنگری و جانبداریاش از «طبقهی سوم» ـهمه راـ یکباره بهکناری نهاد؛ زیرا اکنون سروکارش با طبقهی چهارم یعنی پرولتاریا افتاده بود. بورژواز ْی واقع گرای ِی پرومتهگونهی[*5] هنرمندان خود را (از شکسپیر گرفته تا گویا و بالزاک) بهدور افکند و هنگامی که دریافت سلاح آزادی

بخش آنها بهسوی خودش نشانه رفته است و فیلسوف بسیار برجستهاش ـهگلـ اینک بهمواد خام رادیکالیسم دههی 1840 بدل گردیده و راه را برای کارل مارکس آماده مینماید، دست بهعقبگردی شتابآلود زد. درحالیکه سرمایه، از سلطنت خاندان تئودور در انگلستان تا انقلاب کبیر فرانسه و سرایت آن بهدیگر کشورها (همچون اسپانیا) تا دههی 1840، در وضعیت تهاجمی با مذهب بهمبارزه پرداخته، املاک کلیساها را مصادره و اقدام بهبستن دیرها و صومعه ها کرده بود، [اما]باظهور«شبحکمونیسم»ناگهانشوقملاعبهبامذهببروجودشچنگانداختوبهدامان ِخردستیزیپناهبرد(که

البته باید اعتراف کنیم در مقایسه با آنچه طی سه دههی اخیر شاهد آن بودیم، این بازگشت بسیار معتدل بود). این مبهم سازی، یعنی بازگشت جنون آمیز ایدئولوژیک از تمامی امکانات راستین انسانی بهروابط کاپیتالیستی [و
بهزنجیر کشیدن آنها در چارچوب این مناسبات]، در دوران شکوفایی اقتصادی پس از جنگ، بین سالهای 1945 تا 1970،ابعادیبسیارگستردهترییافتکهمشخصتریننمادآنراشایدبتواندرزیباییشناس ِینظریوعمل ِی«مدرنیسم متعالی» [یا فوق مدرنیته] مشاهده نمود. شرق، غرب، شمال و جنوب [همهجا] عص ِر «برنامهریزی روشنگر» بود: چه درنیویور ِکرابرتموزس[*6]،چهدر«شهرکهایپژوهشعلمی»[*7]شورویسابق،چهکمکهایپرهزینهیخارجی بهدیکتاتوریهایتوسعهطل ِبجهانسوم(مثلناصرونهروبرایساختصنایععظیمیمثلفولادکهاستفادهیچندانی هم نداشتند ویا اتوبان هایی که بهناکجاآباد میرفتند)، و چه سکو ِن رعب آور در مورد شهر برزی ِل محصول توهم ُاسکار نیمایر[*8] تکنوکرات، (درست بههمان اندازه غیرقابل توجیه که نظ ِر او مبنیبر تأسیس دفتر مرکزی حزب کمونیست فرانسه در حومه پاریس). سرمایه توانست بهکمک برنامهریزیهای اجتماع ِی شبه-واقع بینانهای که کارشناسان به او ارائه میدادند، از میان مشکلات زودگذر پس از جنگ جهانی اول و بحران بلندمدت دهههای منتهی به 1945 بهسلامت عبور کند. این کارشناسان عبارت بودند از: بورکراتهای خاکستری و بیهویت حزب کارگر انگلستان و دولت رفاه ملیشان، تکنوکراتهای دماغ سربالا ِی فرانسه و «رشد اقتصادی سی ساله»شان، بوروکراسی استالینیستی و برنامههای متوالی پنجساله و وعده «جامعهی کمونیستی با آبگوشت فراوان» در روسیه، و برنامه توسعهی نظامی رابرت مکنامارا در ایالات متحده. این دوران فتوحات ایدئولوژی ِک نظریات شبه رئالیستی بود: از خوشخیالیهای [ناشی از] خشکمغز ِی فلسفه پوزیتیویستی و تُرکتازیهای ریاضیات در اقتصاد نئوکلاسیک گرفته ـتاـ ریاضت بیثم ِر ادبیات و هنر و معماری

و موسیقی. این آخری که طی سالهای پس از نخستین جنگ جهانی چند جریان نوگرا بهراه انداخته ـو یا متهم بود که بهراه انداخته است ـ از ابعاد رادیکال اجتماعی خود با دقت بسیار پاکسازی شد. در این فضای ذوق زدگی، کمتر کسی براین امر آگاه بود که از 1848 بدین سوی، خردگرایی واقعی را تنها میتوان در پراتیک جهانی و خودآگاه طبقهی کارگر انقلابی جستجو کرد؛ اما در همان اثنا که طبقهی کارگر میرفت تا از 1950 با دست زدن بهاعتصابات غیرقانونی و وحشی خود را بازسازی کند، ایدئولوژی مسلط برای جلب مشتر ْی همچنان آیندهی درخشان تولی ِد تحت مدیریت تکنوکراتهای مدرن

و پتانسی ِل «ساحل» نهفته در «زیر سنگفرش پیادهرو» را ـ آنچنان که شاعری در ماه مه 1968 بر دیوار نوشته بودـ فریاد میکرد.

درباره اینکه سرمایه پس از موفقیت در مهار شورشهای کارگری در سالهای 77ـ1968، دوران کهولت خود را اسرارآمیز بهنمایش میگذارد، چه میتوان گفت؟ ایدئولوژی سرمایه از 1848، اما بهویژه از 1917 بدینسوی همواره ناچار بوده چهرهی خود را با خرده ریزهایی که از بلواهای انقلاب ِی منکوب شده بهعاریت ستانده بود، بزک کند. بهیاد بیاوریم دعوت لوئی ناپلئون از تشکلهای کارگری و حتا اعزام هیئت نمایندگی بهنخستین کنگرهی بینالملل اول را. فاشیسم که در فاصله دوجنگ جهانی فرصت یافت تا خود را سازمان بدهد، مظاهر و روشهای تبلیغات تودهای را از جنبش کارگری (یعنی: همان جنبشی که کمر بهنابودی تمام و کمال آن بسته بود) وام گرفت. سه دههی پس از جنگ جهانی دوم را چه در دولتهای رفاه، چه در قالب حکومتهای استالینیستی و چه در کشورهای درحال توسعه، باید عصر تحقق

برنامهی سوسیال دمکراتیک گوتا دانست که مارکس در 1875 آن را مورد نقد قرار داده بود. ضدحملهی سرمایهداری از واپسین سالهای دههی 1970 نزدیکترین رویداد [اجتماعی] بهعصر ماست؛ از اینرو،

بهجاستکه مفصلتر بهآن بپردازیم. تمامی نمادهای اجتماعی و فرهنگی آن باید از زاویه امکانات مادی جوامع انسانی نگریسته شود که عبارتاند از: فروپاشی شهرها و تقسیم آنها بهدو قسمت حاشیهنشین و محلات مرفه، گسترش مراکز خرید و مراکز تجاری در حاشیه شهرها، فتح دوبارهی مرکز شهرها (که در پی شکوفایی انفجاری پس از جنگ از سوی طبقهی متوسط ترک شده بود) در قالب تقسیم محلات بین طبقات مختلف و راندن اقشار تهیدست بهزاغههای حاشیه شهرها، از سلطهی آشکار در امر «آموزش» تا خصوصیسازی و بهانفراد کشاندن انسانها بهکمک تکنولوژی و بهیاری اقیانوس بیپایان مزخرفاتی که از بام تا شام تهیه و بهخورد مردم میدهند. و نباید هرگز فراموش کنیم این پدیدهی «پست- مدرن» در آمریکای شمالی، اروپا و آسیای شرقی که بهعنوان «شکوفایی» اینچنین مورد تکریم و بزرگداشت قرار میگیرد، در سطح جهانی در پیوندی ناگسستنی با «سیاره زاغهها» (اگر بخواهیم از مایک دیویسوام بگیریم) قرار دارد. آنچه در مورد سه دههی گذشته قابل توجه است، شیوهای است که سرمایه توانست بخش بزرگی از ایدئولوژیهای آبک ِی شکست خوردگان و جذب شدگان جنبشهای دههی 60 را مال خود کند[3]. این نخستین بار نبود که شورشگری خودبیگانهی طبقهی متوسط، راه را برای فاز بعدی انباشت سرمایه هموار میکرد. در دههی 1930 نیز همین طبقه بود کهدستگاهادار ِیدولتهایرفاهرابهمثابهیتشکیلاتیتودهایجاانداخت.میتوانبهجرأتادعاکردکهکامپیوترشخصی از سالهای پایانی دههی 70 بدینسوی در میان طبقات مرفه «جوامع پیشرفتهی» سرمایهداری، به عنوان سمبل این مرحله از انباشت، همان نقشی را بازی میکند که در دههی پیش از آن، اتوموبیل برعهده داشت. اما کامپیوتر (همچون خودرو که پیش از خود [بهسمبل تبدیل شده بود])، چیزی بیش از تکنولوژی صرف بود و در پیوند مستقیم با تمامی ِت ایدئولوژ ِی آزادی قرار داشت. ایدئولوژی آزادی، ایدئولوژ ِی «انقلاب» برعلیه «بزرگان»، «بوروکراسی» و «سلسلهمراتب» بود؛ برعلیه سرکو ِب «فردیت توسط تشکلها» و «خاکستریپوشهای» دههی 60 بود که «چ ِپ نو» طالب آن بود. این درحالی استکه جنبش پیشین چه در شکل سیاسی خود و چه بهعنوان قلندرمآب ِی ضدفرهن ْگ در برابر «منزه طلبی» مسل ِط آن زمان، لذت جویی در مصرف را قرار داد. [بدینترتیب] طبقهی سرمایهدار بههمراه نوچههای تازه بهدوران رسیدهاش در والاستریت و لندن، بهورطه مواد مخدر، رستورانهای مجلل و مد لباسهای زنانه درغلطیدند. از ساعتکار هفتگی که همواره روبهفزونی دارد، چیز زیادی گفته نمیشود: نه برای این «طبقه خلاق» (آنچنان که تئوری

پردازان پوچ و بیهویتی چون ریچارد فلوریدا آن را مینامند)، و نه برای خانوادههای کارگری که با دو یا سه حقوق ماهانه زندگی می کنند و قربانیان «شاهراههای اطلاعاتی» و «اقتصاد نوین» بودهاند. برای «طبقه خلاق» و بسیاری دیگر: رایانه، موبایل و بلاکبری تضاد میان زمان کار و اوقات فراغت را حل میکنند؛ اما نه بهمفهومی که مارکس آن

را «شکوفایی خود فعالیت» مینامید، بلکه بهشکل … کار بیست وچهار ساعته در هفت رو ِز هفته. این تصرف نیمهسلطهگرانهی شورشیان ناکام بهتمام جنبههای زندگی رسوخ کرده است، از رستورانهای مجلل نیویورک (که در محل انبارهای سابق دایر شده و با عکسهای صفوف دریافتکنندگان غذای مجانی در دههی 1930

تزیین شدهاند) تا نفوذ در هر کافهی غیرمعمولی یا هر کتابفروشی مستقل توسط انتشاراتی بارنز و نوبل. مراکز خرید بسیار بزرگی همچون غارهای وسیع پیدا شدهاند که با تعداد اندک یا حتا اساسا بدون فروشنده [اداره میشوند]؛ این دخمههای بزرگ و پراز کالا، تنها آدمهایی را پذیرا میشوند که در مورد اجناس اطلاع داشته باشند. هر شرکت یا ادارهای میتواند جای نیروی انسانی در بخش خدمات را با یکسری شمارههای تلفن پُر کند که سئوالات نامربوط و صفهای انتظار طولانی [در پشت خط تلفن] شاخص است. بدینترتیب، میتوان هزینهها را از طریق کا ِر نپرداخته بهکسانی که ظاهرا بهآنها «خدمات» ارائه میشود، کاهش داد. [این کاری است که تقریبا همهی شرکتها میکنند]. تمامی فرهنگ اپوزیسیون گذشته از «بلوز» و «جاز» گرفته تا کتابهایی که زمانی ممنوع بودند را در کاغذهای زرورق پیچیده و در کتاب فروشیهای زنجیرهای برای فروش عرضه میکنند. کتابخانهها، تحت عنوان شیوهای نوین و فوقالعاده فشردهی «اطلاعات» (گویا کتابهایی همچون «پدیدارشناسی ذهن» هگل یا «کاپیتال» مارکس درست مثل تازهترین «خودآموز مدیریت» تام پترز، «اطلاعات» بهشمار میآیند)، میلیونها کتاب را تکه پاره کردهاند تا بهاتاقهای سیم کشی شده منتقل کنند. مدیران متکبر شرکتهای برآمده از قعر درههای سیلیکونی با مبلغینشان که همیشه از کتاب و اندیشههای جدی نفرت

داشتهاند، «اقتصاد بدون کاغ ِذ» هزارهی جدید را با فریاد تبلیغ میکنند. میلیونها شغل «مدیریتی از ردههای میانه» (که البته باید پذیرفت که از اهمیت اقتصادی چندانی هم برخوردار نبودند) توسط فنآوری بالا از بین رفتند و شاغلین سابق آنها بهحاشیه فراموشی پرتاب گردیدند و در زیر آوای پیروزی «اقتصاد نوین» بهگوشهی تاریک خاموشی رانده شدند. دانشگاهها آموز ِش «لیبرال» در زمینهی گسترش کارآموزی برای «مشتریان» خود را درپیش گرفتند و جسد پوسیدهی علوم انسانی را تحویل لمپن ـروشنفکران ساختارشکن پُستمدرن با ور ِد «همه چیز رو بهتباهی است» دادند؛ همانهایی که تخصصشان در آن بود که فساد شخصی (و بدون تردید خیلی هم واقع ِی) خود را بهاینگونه کنشهای اجتماعی نسبت دهند؛ همانهایی که الهام دهندهی «یادداشتهای قیام» نیز میباشند. این سقوط ایدئولوژیک به انحراف افکار عمومی از ریزش زیرساختهای اقتصادی آمریکا کمک کرد: همچون شبکهی فاضلآب، وسایل تردد عمومی، جادهها، پلها و سدها در نیواورلئان و آپارتمانهای اجارهای. شاید سحرآمیزترین بخش این َب َزک ایدئولوژیک همانا سربرآوردن متخصیصن مدیریت، رایانهای و مدیران مالی بانکها باشد ـ چهرههایی که در دههی 1960 بسیار سرافکنده و مورد تمسخر دیگران بودند؛ اما امروز بهعنوان انقلابی و قهرمانان فرهنگ غالب بزرگشان میدارند. پرفسورهای بهظاهر گیج قدیمی که بویی از اومانیسم (که امروز بهکلی فراموش شده است) برده بودند، توسط تئوریسینهای باریک اندام ادب ِی برنزه، وقیح و تندرو ِی پسامدرنی جایگزین گشتند که مدام مشغول آراستن پست الکترونیکی خود بوده، از این کنفرانس بهآن کنفرانس و

از این سورچرانی بهآن دیگری راه میسپارند. خانههای بیزرق و برق و محلاتی که در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم برای کارگران ساخته شده بود، با

تصرف دوباره مراکز شهرها توسط تازه بهدوران رسیدههای بیفرزند (اما دارای دو حقوق ماهانه) بهمالکیت درآمد و مراکز شهرها بهبهانه «واگویه»ای از فرهنگ قدیم ْی بازسازی و از نشانههای پرجنب وجوش خیابانی که زندگی را برای ساکنین سابق آنجا قابل تحمل میکرد، پاکسازی گردید. (از همهی اینها توهینآمیزتر این «واقعیت» بیچون و چراستکه خانوادههای معمولی کارگری که در دههی 50 پانزده درصد از درآمد خود را بابت اجاره میپرداختند، اکنون باید 50 درصد از درآمد خانواده و در بیشتر موارد یک حقوق کامل را بهاین امر اختصاص دهند). این تقسیم بندی جدید با یورشی همه جانبه بهیادگارهای گذشته نیز همراه بوده است. ازجمله این پیشنهاد که از آشویتس یک «پارک موضوعی» بسازند،

و یا خیابانهایی در سانفراسیسکو را که در اعتصابات و اعتراضات سال 1934 محل اعتصاب سراسری بودند، بهمرکز خرید سرپوشیده تبدیل کنند. اگر در دههی 1950 کارگران رادیکال بندر با قلندرمآبان ادبی در محلههایی چون ساحل شمالی سانفرانسیسکو یا در کافه معروف «اسب سفید» هارلم در نیویورک درهم میآمیختند، امروزه که بناد ِر کانتینری شده و با شماری در حد یکدهم کارگران آن زمان بهجایی دورتر منتقل شدهاند، همنشینی بهآن شکل قدی ْم میان کارگران

طبقهبندی شده و این تازه بهدوران رسیدهها، در نزدیکترین رستورانهای مک دونالد غیرقابل تصور است.

درست بهشکل همان انباشت اولیه که سرمایهداری بخشا از راه چپاول و ویرانساز ِی جامعهی پیش از سرمایهداری تغذیه مینمود، در قرنهای روبهصعود خود نیز فرهنگ بورژوازی همواره از فرهنگ دورانهای ماقبل خود بهره گرفته است (برای مثال، بهرابطهی مقلدانهاش از آریستوکراسی اروپایی میتوان اشاره کرد). از هنگامی که سرمایه بهدرون خویش چرخید، اساس بازتولید خودنابودسازیاش، از اواخر دههی 1970، بهگونهای چشمگیر در خودنابودسازی فرهنگ پیشرفتهی گذشتهاش انعکاس یافت. [دستور این خودبابودسازی]، مانند یک ویروس ایدئولوژیکی مرگبا ِر [همگون با ویروس] ابولا، از سوی نهیلیستهای پست مدرن و ساختارشکنهایی همچون میشل فوکوها، ادوارد سعیدها و ژاک دریداها صادر گردید. همانگونه که مارکس مدتها پیش گفته بود: «ایدههای حاکم هرعصر، همواره ایدههای طبقات حاکم

بودهاند».

VIII( تجدیدسازمان طبقاتی و دشمنان آن: پورتو آلگره، )NGO(ها و «سوسیال فوروم جهانی» در برابر «طبقهی کارگر جهانی»[*9]

این تهاجم فرهنگی بدون پیامدهای سیاسی نبود. نیروهای چپ غیرمارکسیست بارها در شکلگیری فاز جدید انباشت نقش اساسی ایفا کردهاند. در این رابطه کافی است که بهتأثیر تفکرات پرودون روی تعاونیهای کارگری[4] در چارچوب نظام سرمایهداری اشاره کنیم که 150 سال طول کشید؛ و یا نزدیکتر بهزمان ما، بهنقش سوسیال دمکراتها، استالینیسم و حزب کارگر (و حتا فاشیسم و آدمهایی همچون موسولینی نیز که در چارچوب چپ شکل گرفتند) اشاره کنیم که اساس

«دولت رفاه کینزی» را پس از 1945 پیافکندند. اما همانطور که طی سالهای 1950 و 1960 (در پی افت ظاهری مبارزهی طبقه کارگر در غرب) بسیاری

از چپها بهجنبشهای رومانتیک چریکی در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا امید بستند و از نتایج [نامطلوب] آن (و نیز بهواسطهی خیزش انفجارآسای طبقهی کارگر در اروپا و آمریکا در دهههای 60 و 70) سخت مأیوس شدند؛ تغییر مسیر دهههای80و90(درمتنجهانیاساساتحولیافته)وتأکیدرویجنبشهایاجتماعیـنیزـاز ُرکودمشابهیدرجنبش کارگری سرچشمه میگیرد. [بررسی] طبقهی کارگری جهان و در درجهی دوم [بررسی] جنبشهای اجتماعی کلیدی را بهدست میدهند که بهواسطهی آن میتوانیم آنچه در قرن 21 مایل بهدیدن آن هستیم، ببنیم. شکلگیری طبقه کارگر در دههای اخیر در بخشهائی از جهان سوم طبیعا بهاین معنی استکه خیزش آتی طبقه کارگر شباهتی بهآخرین خیزش آن ندارد؛ همچنانکه آخرین خیزش طبقه کارگر نیز شباهتی بهخیزش آن بین دو جنگ اول و دوم جهانی نداشت. بدون خیزش انفجارآسای طبقه کارگر، حرکتهای اجتماعی چیزی بیش از ضمیمهای در تجدید ساختار دولت جدید سرمایهداری نخواهند بود (آنچنان که تا اینجا در آمریکای لاتین بهنظر میرسد)، آنهم احتمالا با الگوی ونزوئلای ِی چاوز یا حتی نمونهی

برزیل ِی لولا دسیلوا. اگر سرمایهداری جهانی موفق شود از بحران اخیر چارچوب کارآمدی برای انباشت فراهم آورد، بسیاری از جنبش-

های اجتماعی (از قبیل سیاستهای هویتی مبتنیبر نژاد، تعلقات قومی، جنسیت، جنسیت آلترناتیو، انرژی و محیط زیست که با هرگونه برداشت و محتوای طبقاتی دشمنی میورزند) همان نقشی را بازی خواهند کرد که سرمایه میکند. آتش

جدالانگیز «سوسیال فوروم جهانی» و تجمعات کم اهمیتت ِر دیگر، لبهی تیز حملاتشان ـدر وهلهی اولـ متوجهی نئولیبرالیسم و محافظهکاران جدید است؛ نه سرمایه داری، و نه کینزیگرایانی از قبیل استیگلیتز، زاکس، ُسروس، کروگ- مان و سایرینی که کاندیدای رهبری سرمایه برای تغییر آرایش قوا بهزیان طبقه کارگر و همپیمان بالقوهی آن هستند. پیش کسوت این جماعت، جان مینارد کینز در دهههای 30 و 40 در چنین روندی مشارکت داشت. از چهرههای نمونهای که امروزه از شعار «عدالت جهانی» و «سوسیال فوروم جهانی» دفاع میکنند، میتوان از فیدل کاستروی استالینیست، هوگو

چاوز پرونیست و یا سمیر امین ستایشگر خمرهای سرخ نام برد.

بهتازگی یکی از جانبداران این «نیروهای مترقی» بهروال معمول خودشان نوشت:

«… وظیفه نیروهای مترقی این است که مانند همیشه بین «اصلاحات رفرمیستی» و اصلاحاتی که با هدف پیش برد برنامههای «غیررفرمیستی» ارائه میگردد، تفاوت قائل شوند. این دومیها سیاست اجتماعی سخاوتمندانهتری را دربرمی گیرند که روی کالازدایی، کنترل سرمایه و همچنین استراتژی صنعتی کردن بیشتر بازار داخلی تأکید میکند؛ تأکیدی که امکان این را فراهم میآورد تا بتوان روی

بازارهای مالی و نهایتا خود تولید کنترل دموکراتیک داشت»[5].

درحالیکه تولید کالایی [قلب و] مرکز وجود ِی سرمایه و بازارهای مالی است؛ شگفت انگیز استکه چگونه اجرای این برنامه میخواهد به«کنترل سرمایه» بینجامد و «کنترل دمکراتیک» روی «منابع مالی» داشته باشد و «کالازدایی» جدی پدید آید.

جنبشهای نوین اجتماعی در هیچ جا همانند آمریکای لاتین موفق نبودند و برجسته نشدند؛ این موفقیت تا جایی است که طی سالهای اخیر اوجگیری پوپولیسمی نو را در آنجا شاهدیم. از زمان جهتگیری جنبش اجتماعی در سالهای اولیه

[تشکیل] حزب کارگران برزیل تا … حضور نومیدکنندهی لولا (گرچه قابل پیشبینی بود) در ادارهی کشور [بهمثابهی رئیس جمهور]، او بیتردید پیشتاز این روند بود[6]. ناراضیان آرژانتینی در دسامبر 2001 دولت را سرنگون کردند، و بعد، بههنگام جایگزینی یک دولت جدید بهجای دولت سرنگون شده (بهشیوهی جان هالووی[7])، [صفوفشان] بهجناحهای چپ و راست تقسیم شد؛ جناح راستیکه در حال اجرای برنامهی کار در ازای کمک و رفاه اجتماعی بهمنظور بازسازی (و پرونیستسازی) دولت در فضای بهشدت سیاسی شده بود. بهنظر میرسد که ِاوو مورالز در بولیوی نیز از جنبشهای اجتماعی که مانع از خصوصیسازی منابع طبیعی در 2003 گردیدند، (صرفنظر از پیامدهای دولتی شدن آنها) درجهت کسب مشروعیت برای دولت بهره برد. و [اما] تا این زمان ماهرانهترین [شکل] این جریان در «سوسیالیس ِم قرن بیست و یکم ِی» بولیوار ِی هوگو چاوز[8]، با ارتش حرفهای در هسته و مرکز آن و نیز برخورداری از مشاوران کوبایی خود مینمایاند که از درآمدهای حاصل از نفت برای تأمین مالی ایجاد نسخهی تازهای از ارتش پرو (در سالهای 1975- 1968) استفاده کرده تا نفوذ چاوز را بهاوج برساند. [بدینترتیب] شکل تازهای از دول ِت پدرسالار، برپایهی جنبشهای اجتماعی [پدید آمد] تا جای دولت اقتدارگرای پدرسالار (مانند دولتهای پرون و وارگاس) را بگیرد که دیگر وجود ندارند. با همهی اینها، درست در کنار این هیاهو، [دور] جدید مبارزات کارگری در امریکای لاتین سربرآورده است. در 2006، قیام اوئاخاکا که اتحادیهی آموزگاران آن را آغاز کرد، خیلی زود بهشورشی شهری بدل شد و برای چند ماه عنصر رادیکال «اسمبل ِیستا» را بهصحنه آورد که همزمان شد با اشغال چند هفتهای در جنوب شهر مکزیکوسیتی که پس از تقلب در انتخابات آن سال شکل گرفته بود. این اشغال چند هفتهای حزب چپ بورژوای (پیآر دی) لوپز ابرادور رنجیده خاطر و بازنده را پشت سر گذاشت. در اکوادور و پرو نیز چند اعتصاب همگانی برگزار شده است. همچنین چند اعتصاب نمونه در ونزوئلا برگزار شده است که بهنظر میرسد نت ناهمآهنگی در هوچیگری برای چاوز باشد (هوچیگریای که در میان تشویقکنندگان خارجی بیشتر تب و تاب پدید آورده تا در میان تودههای ونزوئلایی). در آرژانتین، در سالهای 2001-2002، ناراضیان (علیرغم کمبودهایی که پیش از این بهآن اشاره شد) و روشهای خلاق مبارزه ورای کارخانجات که ایشان پیش این بهاجرا گذاشته بودند، دولت پرونیست را پیش از نشان دادن ناتوانی برای پیشروی بیشتر، برای مدتی کوتاهی سرنگون کردند. جنبههایی از این ناآرامی آمریکای لاتین بهایالات متحده نیز، همانند بسیج مهاجران لاتین در روز

کارگ ِر سالهای 2007 و 2010، راه یافته است. نظریهپردازان جنبشهای اجتماعی بارها و بارها تکرار میکنند که دیگر «نیرویکار سازمانیافته» نمیتواند نیروی

متحدکننده برای نیرویکار منفرد و آسیب دیدهای باشد که سابقا بود. یادداشتهای قیام کمترین مشغولیتی برای «کارگر سازمان یافته» ندارد، بلکه دغدغهاش طبقهی کارگر بهمثابهی

یککلیتاست.اینمهماستکههیچگاهازپسزمینهیتاریخ ِیجابهجاییتأکیدرویطبقهیکارگرباتأکیدرویجنبشهای جدید اجتماعی روی برنگردانیم. بارها و بارها این الگو واقع شده است: مانند برزیل (83-1978)، لهستان (81-1980)

و کره (90-1987)، آن هم در اوج «شیوهی قدیمی» صنعتیشدن (همچنانکه امروز بعضیها میگویند: «تولید انبوه کارگر»)، بههمراه انفجار اعتصابات غیرقانونی و پیروزیهای چشمگیری که ضدحملهی سرمایهدار را بهدنبال داشته است؛ ضدحملهای که با تمام قوا وارد عمل میشود، بهشیوهی معمول همهچیز را از خارج وارد میکند، با تجدیدسازمان تولیدْ کارگران موقت را بهکار میگمارد، صنعتزدایی میکند و تبلیغات تهوعآور بهراه میاندازد. در برزیل 1983، سی. یو. تی. (فدراسیون اصلی اتحادیهکارگری، از جمله اتحادیهی کارگران فولاد که لولا [در رأس آن بود]) سوار [اعتبار ناشی از] این اعتصابات شده بود. سییوتی در سال 2000 تقریبا بهمددکار اجتماعی بدل شده بود؛ و بهکارگران اخراجی خودروسازیهامیآموختکهچگونهباایستادنبهدوراطاق ِکدروازههایکارخانجا ْتنخستینگامهارابردارند.همچنین جنبش بیزمینها (یا آنطور که در پرتغال نامیده میشود: اوس سیمـترا) برخی موفقیتهای مهم را در رویارویی با سرکوب شدید و نیز [رفع] مشکلات مکرری که روستاییان پس از دریافت یک قطعه زمین بهآن دچار شده بودند، بهدست آورد. موج اعتصابات سالهای پایانی دههی 1980 در کرهی جنوبی راه را برای افزایش «سازمانهای غیردولتی،

NGO»، «فعالان صلح» و زمزمههایی تازه دربارهی «جامعهی مدنی» هموار کرد.

جنبشهای اجتماعی در سالهای آغازین دههی 1980 برای پر کردن جای خالی ناشی از ضدحملهی سرمایه در
برابر طبقهی کارگر جهانی شکل گرفتند. تنها برای نمونه، فیات در ایتالیا در این سالها میلیاردها خرج کرد تا از کارخانجات تورین بهمجموعهی تولیدکنندههای کوچک و پراکنده در شهرهای کوچک تبدیل شود که بههمان میزان یا بیشتر ـبا کارگرانی بسیار کمترـ خودرو تولید میکرد. [بدینترتیب] اعتصابات غیرقانونی [و موسوم به وحش ِی] دههی 1970 شکسته شد. این میتواند نمونهای برای یک دوره باشد. سرمایه آماده است جامعه را ویران کند تا سرمایه باقی

بماند. در سالهای اخیر، افزون بر آمریکای لاتین، در اطراف و اکناف جهان سوم با امواجی از اعتصابات روبرو بودهایم؛

اعتصابهای کارخانجات پارچهبافی در بنگلادش و مصر، اعتصاب تیایکیایال (TEKEL) در ترکیه، اعتصابات همگانی در ویتنام، مبارزاتی در گورگاون هند[۹]، نقش طبقهی کارگر در سرنگونیسوهارتو در 70,000 ،1998 «رویداد» در سال در چین پیرامون (مثلا) خصوصیسازی و دزدی از صندوقهای بازنشستگی[10]. برون سپاری [کار]، تعدیل نیرویکار و کار[قرارداد] موق ْت بهطور بارزی مرزهای مشخصکنندهی پرولتاریای کلاسیک و بهنسبت ثابت یقهآبی دورهی پیش از دههی 1980 را محو کرده است. در هرشرایطی، جنبش کارگران یقهآبی چین، هند، برزیل یا آسیای جنوبی (اگر نخواهیم از کارگران بلوک شوروی پیشین یاد کنیم که در دهههای اخیر برای انباشت سرمایهداری قابل استفاده

شدهاند)، تقریبا بخشی از یورش آیندهی پرولتاریای خواهند بود.

IX( چکیده و برنامه

در برابر این موج روبهافزای ِش مخالفت و جویای همبستگی و نیز از ترس شکلگیری بحران دیگری در زمان سرکوب و رویارویی فوری و همهجانبه، سرمایه در دورهی اخیر، راهبرد و راهکارهای صاحبان صنایع ایتالیایی را که با اشغال کارخانجات در 1920 روبرو بودند دوباره بهکار گرفته است: دست بهسینه انتظار بکشند. همانند آرژانتین در 2002

یا اوئاخاکا در 2006، ویا ـدر مقیاسی بسیار کوچکترـ 77 روز اشعال کارخانجات خودروی سانگیونگ در کرهی جنوبی در 2009، پیام بنیادین سرمایهداران و دولت بهاین شورشیها این است: «میخواهید کارخانه، شهر و کشور را بگیرید؟ بسیار خوب! آیا خودتان میتوانید آن را اداره کنید؟» (این [برخورد] نشست مشابهی در ژانویهی 1919، میان نخست وزیر امپراتوری انگلیس، لوید جرج و رؤسای شورای اتحادیههای کارگری انگلیس، را بهیاد میآورد ـ نه اینکه اتحادیههای کارگری هرگز قصد اشغال جایی را داشته باشند). زمانی که جنبش شورشی نتواند براین چالش چیره شود، اعصابها خرد خواهند شد و شکیبایی از میان میرود، چپگراهای حرفهای خود را بهپشت میز سخنرانی میرسانند، مردم از نشستهای بیپایان ـهرچند هم که مردمسالارانه باشدـ خسته میشوند (همهی این گرایشات در کنار هرگونه

سرکوبی که دولت بتواند از عهدهاش برآید و در همان حال منتظر لحظهی مناسب برای زدن ضربهای متقابل و گسترده باشد، سودمندند) و جنبشها فرومیپاشند. در این نمونههای اخیر (برخلاف ایتالیا در 1920)، بهخونریزی تودهای پس از شکست نیازی نبوده است (البته این بهدشواری بهمعنای این است که سرکوب مرگبار گزینشی ادامه نمییابد). مسئله این استکهبدونیکلایهرزمندهی«مسلحبهبرنامه»،کهدرحرکتشتابندهبهسوینبردنهای ْیبهطورخودانگیختههمگرایی نخواهد یافت، بدون یک ایدهی مشخص برای «پروژه اجتماعی دیگر» (برای استفاده از زبانی مشترک)، جنبش تنها با چند گلوله که شلیک شود، برباد میرود. (این بهمعنای انکار نقش اغلب مهم و خلاق «خودانگیختگی»[11] در مرحلهی

آغازین و فراروندهی جنبش نیست که بهنظر میرسد از یک خاکریز بهخاکریزی دیگر دست مییابد). این نبو ِد بدیل گسترده در برابر حاکمیت نخبگان ـ چه حاکمیت بورژوازی یا چپگراهای حرفهای که بیش از هرکس
دیگری آمادگی حضور در نشستهای بیپایان و سپس رأی دادن بهموضوع مورد بحث در ساعت 2 صبح را دارند ـ همواره بنیان جامعهی طبقاتی (اعم از «ارتجاعی» یا «مترقی») بوده است. انفعال (چه اختیاری و چه القایی) همواره لازمهی «بوروکراسی» بوده است. و از دید ما، بهترین پادزهر در مقابل چنین شکست ْی [تبلیغ و] ترویج هرچه گستردهتر

جنبههای برنامهای و انضمام ِی یک «برنامهی اجتماعی» دیگر، و همچنین آزمون عملی چنین دانشی در راه قدرتیابی طبقهی کارگر است. هدف ما این استکه بهطبقهی کارگر کمک کنیم تا در فرآیند محو همهی طبقات بهطبقهی حاکم فرابروید.

خلاصه کلام:

1ـ سرمایه از زمان جنبشهای خودجوش دهههای 60 و 70 (که تا لهستان، برزیل و کره جنوبی نیز گسترش یافت) برنامهمقابلهیدرازمد ِتتقریبانیمهآگاهانهایرادنبالمیکردکهمرکزتجمعپرولتاریاییرادرهمبشکندوتاحدامکان مزدبگیران جدی ِد اتمیزه شده، بدون شغل ثابت و مزد مکفی و پراکنده را بهگونهای بهوجود آورد که خانوادهها دیگر شرایط تکمزدبگیر، ضمانت شغلی دائم، امکانات رفاهی و اجتماعی، مسکن ثابت، آموزش، تعلیم و امیدواری برای نسل آینده

(هرچند که این امیدواری بورژوازی بود) را هرگز بهیاد نیاورند. 2ـاینپیوندتنگاتنگیبامالیشدنسرمایهداریدارد.اینانباش ِت«هنجار»سرمایهنیست؛بلکهبنیانمادیبازتولید

اجتماعی، چه نیرویکار و چه ابزارهای تولید (از جمله زیرساختها و طبیعت) را بهنابودی میکشاند. 3ـ تکامل اینچنینی سرمایه داری بیان گویای این واقعیت است که ارزش (بهمفهوم مارکسیستی آن) در بحران دهههای
1960 و 1970 کهنه شده بود و سرمایه باید در سطح جهانی دست و پای خود را جمع میکرد تا بتواند دوباره بهنرخ سود کافی دست یابد. نه از طریق بازسازی، ادغام یا تصاحب که «بدهی» را به «سهم» تبدیل میکند، بلکه از طریق تولید و

بازتولید راستین. 4ـ روشن است که مساله برنامهای نمیتواند تجدید ساختار کارخانجات تولید انبوه باشد. جای تسمه نقاله ابدا خالی

نیست؛ و مراکز تولید و مصر ْف اتومبیل بهاندازهی کافی فضای زندگی «اجتماعی» را نابود کرده است. بهاندازهی کافی بهاین اشاره شده است که اغلب چپها (و از جمله خود من) با وجود خلاقیت جنبشهای خودانگیختهی دهههای 50 تا 70،

هنوز کارگران صنعتی را بهعنوان کارگر تعریف میکردند و نه بهعنوان نیروی راهبری که میکوشد منطق کا ِر کارخانه- ای را درهم بشکند تا ـ آنچنان که مارکس در گروندریسه میگوید: «بهفردیتی چندگونه، چه در تولید و چه در مصرف، دست یابد»؛ و این یعنی: کمونیسم. با این وجود، درحالیکه اذعان داریم وضعیت تولید انبوه ظاهرا باید مسبب پدیدهای همچون آگاهی طبقاتی و کنشهای جمعی شده باشد، همچنین میتوانیم تأیید کنیم که نقض «قرارداد اجتماع ِی» دوران پس از جنگ، شکستن سنت محافظه کارانهای را نیز بهدنبال داشت که با قید و بند و وابستگی بهیک موقعیت شغلی همراه بود. این امر بههمان اندازه از شکل گیری همبستگی و اتحاد در یک کارخانه یا در یک رشتۀ شغلی جلوگیری می کرد که سبب ایجاد آن بود. این تغییرات در بین نسل جوان پرولتاریای برخی از کشورها همچون فرانسه و ایتالیا (که انسجام و پایداری

نسل پدرانشان را هرگز تجربه نخواهند کرد) جنبشی را سبب شد که با استفاده از تحرک پرمخاطرهی آن، جنبش «پیشگامان پرنده» را بسازند که بهجای یک کارخانه و یک محله، روی همهی شهر تمرکز داشتند.

5) از چشمانداز «هگل ِی مارکسیستی»، یعنی چشماندازی واقعگرایانه، واقعیت طبقهی کارگر جهانی (Gesamtarbeiter)، یعنی توان کنونی طبقهی کارگر جهان، ساختن جامعهای ورای تولید ارزش است. این واقعیتی است که سرمایه از دهههای 1960 و 1970 و در واقع از آغاز سدهی بیستم در برابر آن دست بهمبارزه زده است. این، چارچوب واقعی مبارزات امروز را تعیین میکند. مکتب کینز که اشتیگلیتز و ساکس و دیگران الهامبخش آن بودهاند، برپایه جنبشهای اجتماعی جدید ساخته شده و بهراستی امروزی شدهی سازمان کینزی سرمایهداری است که از بحران گذرای

1914-1945 سربرآورده بود. 6) وظیفهی ما باید این باشد که اهمیت تمام و کمال این نیروی مثبت را دریافته و بهآن شکل بدهیم؛ نیرویی که در د ِل

سردرگمیهای امروزین نهفته است. گذشته از آن، باید سعی کنیم در مبارزات امروزی این توانمندیها را ـ هرچقدر کوچک هم که باشدـ در هرکجا که بهچشم میآیند، نشان دهیم. بهعنوان مثال، جوانان حاشیهنشین پاریس دائما بدون بلیط

از وسایط نقلیۀ عمومی استفاده میکنند؛ و بدینترتیب، با کارمندان مترو که وظیفهی کنترل بلیط را برعهده دارند، بهصورت فیزیکی درگیر میشوند. حال، یک بسیج عمومی و مطرح کردن خواست استفادهی مجانی از وسایل تردد همگانی میتواند این عوامل را چنان تلفیق دهد که کارگر قطار نیز از وظیفهی پلیسی (که بر دوشش نهاده شده) رهایی یابد. همین قضیه شامل حال کسان بسیاری میشود که در زندگی روزمره وظیفهی جمع آوری عوارض جاده را دارند؛ و این بهعنوان نمونه

نشان میدهد که در کجا پرولتاریا برعلیه خودش بهکار گرفته میشود. ***

در پایان یک برنامه برای «صد روز او ِل» یک انقلاب پیروزمند کارگری در مهمترین کشورها را ـ که امید است در فاصلۀ زمانی کوتاه، گیتی گستر شودـ پیشنهاد میکنیم. این برنامه باید توان کاهش سریع تولید «ارزش» بهمفهوم مارکسیستی آن را نشان دهد. طبیعتا این تنها یک پیشنهاد است و زمینه برای بحث انتقادی در مورد آن کاملا باز است:

1) اجرای یک برنامهی صادرات فنآوری بهجهان سوم تا حد [دستیابی به] برابری با کشورهای پیشرفته. 2) پدید آوردن آستانهی حداقل درآمد جهانی.

3) از بین بردن مجموعهی صنایع نفت خودروـ فولاد و استفاده از حمل ونقل عمومی و قطار. 4) از میان برداشتن ارگانها و نهادهایی متورمی همچون ارتش، پلیس، بوروکراسیهای دولتی و خصوصی، زندانها که رشدی انفجاری داشتهاند؛ برچیدن مراکز مالی، بیمهها، بنگاههای معاملات املاک، مؤسسات امنیتی و حفاظتی،

سازمانهای اطلاعاتی مخفی، مشاغل بانکی و مراکز جمعآوری عوارض. 5) استفاده از این نیرویکا ِر رها شده برای کاهش شدید ساعات کار.

6) ارائهی یک برنامه اضطراری برای یافتن انرژی جایگزین: (درحد امکان درازمدت) انرژیهای هستهای گداخته، خورشیدی، بادی و غیره.

7) بهکارگیری اصل «زیادش هم کم است» تا سرحد امکان (بهعنوان مثال، استفادهی بیشتر از تلفنهای ماهوارهای

بهجای تلفن ثابت در جهان سوم یا دستگاههای پخش سی دی بهجای دستگاههای گرانقیمت استریو و از این قبیل).

8) یک برنامهی مشخص در زمینهی کشاورزی برای استفادهی بهینه از منابع مواد غذایی در آمریکای شمالی و اروپا؛ و همچنین توسعهی کشاورزی در جهان سوم.

9) ادغام تولیدات صنعتی و کشاورزی و درهم شکستن مراکز بزرگ شهری. این شامل از میان برداشتن مراکز جانبی شهرها و تغییر کلی چهرهی شهر خواهد بود. تاثیر این تغییرات در کاهش مصرف انرژی بسیار بزرگ است.

10) اتوماتیزه کردن تمامی کارهای شاق و طاقت فرسا تا حد ممکن.

11) دسترسی همگانی بهکامپیوتر و آموزش یک برنامهی کامل جهانی و منطقهای از طریق همکاری تولیدکنندگان. 12) بهداشت و مراقبت از دندان بهطور رایگان. 13) ادغام آموزش در تولید و بازتولید. 14) تغییر جهت دادن «پژوهش» و «توسعه» از بخش غیرمولد امروز بهبخش مولد. 15) رشد سریع بارآوری کار [و تولید] این امکان را فراهم میکند که مواد اولیه زندگی تا حد امکان و هرچه زودتر

مجانی در اختیار همگان قرار گیرد تا تمام کارکنانی که درخدمت پول درآوردن و حسابداری آن هستند، رها شوند. 16) کاهش ساعات کار هفتگی در سراسر جهان.
17) متمرکز نمودن تمام آنچه باید متمرکز باشد (مثلا استفاده از مواد اولیه) و غیرمتمرکز کردن آنچه باید

غیرمتمرکز باشد (همچون کنترل پروسهی کار در چارچوبی کلی). 18) اقدام برای حفاظت از ج ّو و پیش از همه کنار نهادن استفاده از ا نرژی فسیلی از طریق کاربست بندهای شماره

3) و 6) این برنامه.

***

بار دیگر تاکید میکنیم که اینها پیشنهادهایی برای بحث هستند. این برنامه معطوف بهشکل مشخصی از سازماندهی و بسیج نیست، بلکه توجه بهمحتوای دنیای متکی بر ارزش دارد که در آن «تکامل همهی نیروهای انسانی… در جهت خدمت بهخود انسان» [مارکس، اقتصاد فورماسیونهای پیشاسرمایهداری] باشد.

یاداشتهای نویسنده

[1] هرچند ما خود را متعلق بهسنت بلشویسم نمیدانیم (که پیروان راستین آن را باید اکنون در میان بازماندگان تروتسکیسم یافت و نه در میان استالینیستها یا مائوئیستها) اما لنین و تروتسکی را نیز یکسره کنار نمیگذاریم ـ کاری که بسیاری کمونیست های لیبرتر یا آزادخواه امروزی انجام میدهندـ کنش مستقل و انترناسیونالیست ِی لنین در سال 1914 و تزهای آوریل او، همچنین نظریه بی نظیر «انقلاب مداوم» تروتسکی برای روسیه، در نظر ما نقاط اوج انقلابی محسوب میگردند. خرده گیری ما بر لنین و تروتسکی شاید ما را بهبیراهه بکشاند، اما بت ساختن از سازمان و رهبری (کاری که

ابتدا لنین، و بعدها تروتسکی می کرد) اساس نقد ما را تشکیل میدهند.

[2] منظور ما از اصطلاح «ارزش استاندارد»، «مخرج مشترک» یا «ارزش واحد»ی میباشد که بر پایه یک بهره وری تازه و کارآمد از «نیروی کار» استوار بوده و از میان بحران و نوسان قیمتها بهسوی دوران رونق و انباشت بعدی سرمایه بهراحتی عبور میکند. توسعهی انفجاری پس از جنگ که از 1945 تا 1975 ادامه یافت، بهعنوان مثال متکی بر

سی سال ویرانی و نابودی انسانها و کارخانجات، همچنین استوار بر تولید انبوه (مثلا در زمینهی خودروسازی) نیز بود که این یکی حتا پیش از 1945 آغاز گردیده بود. همچنین نقش گسترش بازار جهانی را نیز نباید در این مورد نادیده گرفت که در اثر اضمحلال امپراتوریهای فرانسه و انگلیس و آزادی مستعمرات حاصل گردید. از آن گذشته تعمیم ارزش گذاری براساس نرخ دلار در کشورهای اروپایی را نیز باید از عوامل آن شمرد. این رشد را نمیتوان بهعنوان مثال با رشد خالصی که طی سالهای 96ـ1873 وجود داشت و توسعهی انفجار ِی پس از جنگ جهانی اول را موجب گردید، برابر

دانست. این مقایسه همانقدر ناممکن است که مقایسۀ سیب با گلابی.

[3] تام فرانک (2000) بهوضوح نشان میدهد که علیرغم حسرت وافر نسبت بهدوران «دولتسالاری»، چگونه سرمایهدارینظریه«انقلاب ِی»«اقتصادجدیِد»دهههای80و90وبخشبزرگیازضدفرهن ِگ«چ ِپنو»و«هیپی»های دههی 60 را برگزید.

[4] تعاونی ماندراگون در اسپانیا (که در زمان دیکتاتوری فرانکو بههرشکل که بود، [اما] بدون مانع بهفعالیت خود ادامه داد) مرجع مورد علاقهیفعالان جنبش اجتماعی برای سرمایهداری مساواتطلب است (میپذیریم که این سرمایهداری است).

[5] مقالهی پاتریک باند در کنفرانس سوسیالیسم برای قرن 21 در جینجو، کرهی جنوبی؛ ماه مه 2007. این فاکت را برای نمونه بازگو کردیم، هرچند میپذیریم که پاتریک باند در مبارزات اجتماعی آفریقای جنوبی شرکتی جدی و ژرف داشت.

[6] حزب کارگران برزیل (PT) در آغاز مرحلهی پویای خود (در دههی 1980) با گفتن حرفهایی از قبیل که یک رزمنده در آغاز بهحزب کمونیست میپیوندد و تنها پس از آن وارد اتحادیههای کارگری میشود، از حزب کمونیست (PCB) که روبهزوال نیز بود، جدا شد. این درصورتی است که رزمندههای حزب کمونیست بهمثابهی فعالین جنبشهای

گوناگون اجتماعی [بدون وساطت اتحایههای کارگری] بهحزب کارگرن (PT( پیوستند.

[7] کتاب هالووی بهنام «چگونه دنیا را بدون بهدست گرفتن قدرت تغییر دهیم» و نیز امتناع مشتاقانه و حتا سرسختانهی او از گفتن اینکه همه چیز دربارهی برنامهای برای «گام بعدی» در 2001-2002 در آرژانتین بهآزمون گذاشته شد (جاییکه بهطور گستردهای محبوبیت داشت). [اما میدانیم که] این آزمون شکست خورد.

[8] به »دیدگاه انترناسیونالیستی» صفحات 52 ،51 و 53 مراجعه کنید. [۹] در سال 2008، کارگران در حومهی دهلی نو مدیرعامل یک شرکت ایتالیایی را که میکوشید تعداد نیرویکار را کاهش

بدهد تا حد مرگ کتک زدند.

[10] هرچند این رویدادهای به 30 سال پیش برمیگردد، اما نباید از نظر شوراهای کارگری کارگران صنعت نفت كه در 1980-1981 در زمان انقلاب ایران تاسیس کرده بودند، دور مانده باشند. این شوراها را اسلامگرایان برای استحکام بخشیدن بهقدرت خود سرکوب و خفه کردند.

[11] سیالآر جیمز، در بحث خود دربارهی تسخیر ظاهرا یکمرتبهی مجارستان بهدست نظام ملی شوراهای کارگری در 1956، اشاره میکند که برخلاف هرتفسیر خودانگیختهگرا، توانایی کارگران مجارستان برای انجام آن، با گذشت سالها تجربهی برخورد با بوروکراس ِی نظامی استالینیستی و نیز بحثهای کوچه و خیابانی دربارهی پیامدها و چارههای

آن، از همهی جهات ممکن آماده شده بود.

یادداشتهای مترجم:

[*Identitätspolitik ]1 اصطلاحی است که هم از سوی حکومت کنندگان و هم از جانب حکومت شوندگان بهمفهوم سیاستی برای جداسازی نیروها و اقشار گوناگون بهکار برده میشود. حکومت کنندگان با تأکید بر ویژگیهایی همچون جنسیت، ملیت، قومیت، رنگ و… سعی در پراکنده سازی اقشار گوناگون اجتماع دارند؛ و حکومت شوندگان زیر این

عنوان درپی ایجاد «احساس ما بودن» در درون خویش میباشند. [*Enragès]2گروهانقلابیونرادیکالبهرهبریکشیشمبارزفرانسوی«ژاک ُرو»کهدردورانانقلابکبیر

فرانسه با اتحاد همطرازان Babouvistوارد ائتلاف شد.

[*3] پس از جنگ دوم جهانی، کشورهای متفق (شامل آمریکا، بریتانیا و فرانسه) طی کنفرانسی که در شهر برهتون
وودز برگذار گردید، دلار را بهعنوان ارز پایه انتخاب و قیمت ارزهای دیگر و نیز طلا را با آن محاسبه نمودند. این

سیستم تا زمان نیکسون ادامه داشت و وی در پی بحران اقتصادی 1973 آن را بهصورت یک جانبه لغو و قیمت دلار را در برابر طلا شناور اعلام نمود.

[*4] مکتب کینزی براین باور است که بخش خصوصی در حوزهی اقتصاد کلان گاه تصمیماتی اشتباه و مخرب میگیرد. لذا خواهان دخالت دولت در تصمیمات کلان اقتصادی است.

[*5] پرومته آورندهی آتش، فرهنگ و هنر برای زمینیان در اسطوره های یونانی.

[*Robert Moses ]6 ـ طراح، شهرساز و خالق پروژه های عظیم پل و اتوبان در نیویورکسیتی.

[*7] در زمان شوروی سابق شهرکت هایی بودند محصور و مخفی، ویژهی پژوهشهای علمی که دانشمندان و خانوادههایشان در آنها سکونت داشتند و رفت وآمد در این شهرکها تحت کنترل قرار داشت.

[*Oskar Niemeyer ]8 آرشیتکت معروف و طراح پروژههای بزرگ همچون شهر نوساز «برزیل» پایتخت برزیل و ساختمان دفتر مرکزی حزب کمونیست فرانسه.

[*WeltSozialforum ]9 (مجمع اجتماعی جهانی) مجمعی است از بقایای زاپاتیستهای مکزیک و گروههای
مختلف دیگر که تحت شعار «جهانی دیگر ممکن است» بهمخالفت با «گلوبالیزاسیون» پرداخته و هرسال نشست هایی در شهرهای مختلف جهان برگذار می کنند. این جمع در سال 2001 در شهر پورتوآلگره برزیل نخستین نشست خود را برگذار

کرد و در نشست سال 2009 بهاین جمعبندی رسید که «سرمایهداری دیگر جوابی برای حل بحران در آستین ندارد».

Facebooktwittergoogle_plusredditmail